سحر اخر ............
باران زد
اه باران ..............باران ..............
می شنوی صدایش را ؟
دارد می خورد به شیشه ی قلبت ......
چیک چیک چیک .....
دلت بارانی شده است
صاف شده است
مثل اب مثل ایینه مثل باران ...........
وای باران زد .....باران زد ...............
زیر باران باید رفت .....
چشم ها را باید شست .....
قلب ها را باید شست .....
دل ها را حتی ....
همه جان باید شست ......
باران زد ..........
حالا که دلت بارانی شده است
چشمت ...
جانت ...
حتی نگاهت و صدایت
یادت نرود دعا کنی برای قلب ها ی کویری
چشم های بیابانی
یادت نرود .............
سحر بیست و هشتم
سحر بیست و هشتم

خجسته باد نام پروردگار او كه پرستوي خونين بال قلبم را به اشيان عشق رسانيد او كه يكتا بود و يكتا افريد
او كه درد رحم را و شراب شفقت را به ساغر محبت ريخت
او كه سبزينه زيستن را در رگ برگ هاي پاييزي ما دوانيد
او كه خود ديد و شنيد اشك و شيدايي را
او كه از ما بر داشت شب يلدايي را ....
او كه دريافت ما را ........
و افريد سي روز را براي خلايق به مهماني
سييييييييييييييييييييييييييييييييي روز كه كم نيست و لي چقدر كم مي نمايد
سي روز كه طولانيست ولي انگار برق مي ماند و مي گذرد با سرعت رعد
سي روز كه دل بدهيم ......
سي روز كه عاشق شويم.....
سي روز كه دوباره طعم انسانيت را بچشانيم به اين قلب عطشان....
سي روز كه در يابيم خودمان را ....
سي روز كه قلم به جز ثناي او نفر ساييم ....
سي روز كه الهي ال عفو بخوانيم .....
اشتي كنيم با خودمان و سيلي بزنيم بر صورت ابليس نامي در قالب نفس....
سي روز كه نوايمان او باشد و نايمان او...
سي روز كه دينمان او شود و دنيايمان او...
سي روز كه امروزمان او شود و فردايمان او ...
سي روز كه گم شويم در خودمان و بشويم نشانه ي او...
سي روز كه اگر ادم باشيم سي روز است اگر نه ............
بزن باران
سحر بیست و هفتم
سحر بیست و هفتم
باز هم منم و اهنگ ان خطاب كه نوازش مي داد تار و پود دلم را يا مولاي اي بود و نبود من
اختيار توست رد و قبول...
اما اگرم مي راني بدان جايي ندارم جز خانه ي تو در مجمر جانم اتش عشق تو افتاده است و
گرماي اين اتش را هيچ زمستاني سرد نمي كند ....
بار خدايا دوباره چشم دوختي بر قلبم و ندا دادي مرا به مهماني خودت ....
و من .........
شرمگينم از حضور
من انم كه ساكن غفلتكده ها شدم
من انم كه تو را گذاشتم و زير سايه ي سيئات رفتم
من ان نادانم ان كه سهل انگاشت ازمون محبت تو را ....
و تو اني كه اين سياه عذار را ملامت نكردي بر ظلمش
و اين وامانده را سرزنش ننمودي بر جا ماندنش
و اين فرو رفته را رها نكردي به حال خودش
و تو مي داني همه چيز را و اگر نمي خواستيم نمي اورديم به وادي محبت خويش ....
دعوتم نمي كردي باز ....
فرايم نمي خواندي دوباره .....
بنده ام بنده ولي بي خردم
خواجه با بي خردي مي خردم
خواجه خود ديد و پسنديد و خريد
بود با اگهي از نيك و بدم
بزن باران
سحر بیست و ششم
عجیب شب هايست اين ليالي
عجيب رو ز هاييست اين انهار
انگار همه جا صد چندا ن روشن شده است
انگار همه دل داده اند به محبوب.
چشم دوخته اند بر ليلا
عشق مي ورزند بر معشوق .....
به چهره ها كه نگاه مي كني .
ان دم كه گم مي شوي در كوير لب هاي ترك خورده.
ان لحظه كه غرق مي شوي در چشم هاي ذاكر به اسم الله.
ان وقت كه مات مي ماني در اين همه نور بر خاسته از جبين
ان موقع است كه مي فهمي
عظمت اين رو زها را
بزرگي اين ثانيه ها را
سالاري اين دقيقه ها را
دريابشان در يابشان كه اگر بماني جا مانده اي ......
بزن باران
سحر بیست و پنجم
سحر بیست و پنجم
اینکه گفت چیزی نخور منظورش گوشت و خورش قرمه سبزی و ... این ها نبود که . ساده
نباش اصل داستان چیزهای دیگری مقصودش بود
میخواست فکر شرکت و سهام و زمین گلبهارت نباشی که حسرت دنیا را بخوری
میخواست ذهنت نچرخد وسط کارهای اداریت . که درست میشود آخر یا نه که غم بخوری
حالا غصه نخور تو هم . باطل میشود روزه ات . اذان را گفته اند آخر تا آخر ....
این که خواسته هیچ چیزی نخوری عبث که نیست پسرجان !!! کلی حرف و سخنرانی و میتینگ
دارد همین یک حرف !!!
هیچ چیزی نخور یعنی ، تو فقط بنشین و لیلا را نگاه کن .......... تمام کارهات با من
کارهای شرکت و بورس ، قیمت زمین که ضرر نکنی یک وقت ، امضای آن نامه ات از آن
مسئول اداره ، مویت را هم خودم شانه میکنم اصلا ........ تو راحت نگاهت را بکن
وسط همه این ها اگر چشم هات هم خسته شد ....... عزیزکم بخواب که ...... که فیه تسبیح ایضاْ
تمام کارهات با من ..... تو بخواب .. بخواب . لالالایی ...... لالالایی
سحر بیست و پنجم است ....... به همین راحتی
بزن بارون
سحر بیست و سوم
سحر بیست و سوم
الان دو دهه و سه سحر است که میهمانم ......آمده ام میهمانی ، آمده ام در خانه ات ...... نه ،
غلط گفتم ! آمده ام داخل خانه ات ....... توی پذیرایی . نشاندیم آن بالای بالا...
وقتی که میهمانم یعنی که .......یعنی که من دلشده این ره نه بخود می پویم
بیست و 3 سحر است الان ، که سفره را پهن کرده ای . گفتی جمعش نمیکنم . تا سی سحر پهن
است سفره ام .
گفتی از هر چه میخواهی ، هر چه میخواهی بردار .... بزن بارون
شیرینی آوردی ، شکلات ........ گفتی عزیزکم ، تا میتوانی بخور ... تا میتوانی ببر . جیب هات را هم پر کن راستی .
حالا ....... همه چیز هست ناز من ! ...... اما ، دست هام را که باز کرده ام رو به رویت ببین !
ببین چقدر کوچک است ..... مشت مشت هم که بردارم میشود 3 تا شکلات . فقط سه تا .
تو که میدانی ، کفاف ندهد این باده ها به مستی ما
دستان تو ، اما بزرگ است . رحمت دارد این یدالله . مهربان هم هست
خودت بیا و مشت مشت برایم شیرینی بردار . شکلات هم .
حالا، حالا خودت هم زرورق شکلات ها را برایم برمیداری تا بخورم . آرامه آرام ؟ یکی یکی ؟
به خودم باشد ......... سیر نمی شوم
.......
سحر بیست و یکم
پیامبر خدا (ص)با ابوذر بودن فرمودند ابوذر ،میدونیاینایی که برای خوردن و خوابیدن و...نیت نمی کنن غذا می خورن نمیگن خدایا فقط برای تو میخورم . خدایا فقط برای تو می خوابم .خدایا... .میدونی اینا چه جوری اند؟ ابوذر گفت : نه رسول الله .چه جوری اند ؟ پیامبر (ص)فرمودند : اولئک کالانعام بل هم اضل
اینا مثل حیوونا می مونن . نه نه بدتر از حیوونن . بابا تو آدمی . دل داری . ببیی که نیستی . میتونی عاشق شی .
خدایا سحری می خورم .......گرسنگی ،تشنگی .......افطار می کنم
سحری می خورم .......گرسنگی ،تشنگی .......افطار می کنم
سحری می خورم .......گرسنگی ،تشنگی .......افطار می کنم
دیگه خودمون رو که نمی تونیم گول بزنیم . تعارف هم که نداریم . خودمون که میدونیم که . روزه هامون روزه نیس . فقط نمی خوریم . همین . اما خدای من تو که میدونی اگه همین نخوردن رو دوستم ازم میخواست . رفیقم میگفت . انجام نمیدادم که . خدایا من نیت کردم . کالانعام نبودم که . هر دفعه که داشتم منفجر میشدم از گرسنگی یادته چی می گفتم : الهی لک صمت(خدایا فقط واسه خودته که روزه ام آ) .....موقع افطارها ، گرسنه ام شده بود آ . اما باز میدونی چرا دستم رو دراز میکردم طرف ظرف خرما ؟ فقط چون تو گفته بودی وقتی اذان رو گفتن افطار کن و گرنه اون موقع افطار نمی کردم که . میذاشتم یه وقت دیگه . باز هر وقت تو میگفتی . خدایا، من می خوام بهتر از این باشم آ . اما ......خب نمی فهمم دیگه ...نمی فهمم . تو بهتر از اینم کن. تو که می تونی خدا . شبای قدر کم نذارین بچه ها ...دعا کنید خدا به میزان یقین افراد بهشون پاداش می ده چه قدر به خدا اطمینان داریم ؟ خدایا تمام گناه های من از اول عمرم تا حالا رو ببخش - ای بابا این چه دعاییه آخه ؟ درست دعا کن . خب دیگه ، معلومه که تو یقین نداری که اولاً خدا زورش میرسه دوماً ، خدا کریمه . خدا به میزان یقین افراد بهشون پاداش می ده شب قدر صداتو کلفت نکنی جلو خدا آ (خدایا ،من قرآن هم خوندم . نمازم هم اول وقت بود . هیئت هم رفتم آ) اینا رو نگی آ . آبروی خودتو می بری بدتر.....آخه اون قرآن بود تو خوندی .اون نماز بود ؟ حواست به همه جا بود غیر از ... . بگو خدایا هیچی ندارم ....هیچی . دستاتو نشون بده . بگو خدایا .....ببین خالییه . هیچی تو دست و بالم نیس . هیچی ندارم . فقط یه چیز دارم ......به تو یقین دارم ....به کرمت ....میدونم که میدی . آخه کریم براش فرقی نمی کنه که طرفش کیه . نیگا نمیکنه طرف لیاقت داره یا نه .....می ده .....اصلا به خاطر همینه که بهش میگن .....کریم . بعد بگو الهی العععععععععععفو . نه هنوز نداده . دوباره بگو الهی الععععععععععععفو .........دوباره .......الهی العععععععععععععفو . . . میدونی چرا طول می کشه دادنش ؟ چون تو به زبون می گی من یقین دارم . اما حضرت عباسی اطمینان نداری به خدا ......... نداری . میگی بابا ، خدا دیگه به ماها که این حاجتا رو نمی ده که . این الهی العفو ها مثل شوک می مونه . دیدی می خوان یه بیمار رو احیا کنن . شوک می دن بهش تا ضربانش بر گرده .......تو یقینت رفته . به خودت شوک بده . ( نگو یه وقت دیگه .همین امشب رو فقط وقت داری . شب قدر) شوک بده احیا کن ....................شاید یقینت برگرده . اگه بر نگشت یعنی اوضاع بحرانیه . هر دفعه درجه شو بیشتر کن...300.....360.......400.........450...... هر دفعه محکم تر بگو .......بگو... الهی الععععععععععععععععععععععععفو الهی العععععععععععععععععععععععععععععععععفو الهی الععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععفو. دعامون کنید تو رو خدا .............یا علی
بزن بارون
سحر نوزدهم
سحر نوزدهم
فکر کردی باید بیدار شوی . آبی به رویت بزنی و بعد دست راست و چپت و ...
بعدش بیایی و بیاستی که ، خدایا مشکلم اینطور ، زندگیم آنطور؟!!
اصلا درست هم فکر کرده ای . دهه ای و نه روز گذشته از این ماه عزیز ، عزیز !!!! ..... اما ، تو دیدی یک کاری میکنند فکر کرده ای همه اش همین است .
همین نیست که ...... همه اش هم ، این است که ، چطور وقتی بچه ات می آید که « مممممن رفته بودم آبنبات بردارررم . بععععد ظرف آبنبات چیز شد ..... چیز ... »
تو میگویی ....«خب ، بقیه اش را میدانم خودم ... »
حالا ، کسی هست که هم ظرف شکسته آبنبات تو را میداند هم خانه هم سایه ات . محله ات . شهرت . کشورت .....
کسی هست که عالم الغیب است . یعلم ما فی السماوات و ما فی الارض است .
ناز هم هست راستی .
این هم که می بینی شاه شهیدان ، علی (ع) می ایستد و میچرخد و میخواند برایش
نه اینکه به یادش بیاورد که ........ که گاه گاهکی به نگاهکی دل ما را بنواز .....
هان ! بدان ! این ناله های شبگیر که گوش نواز است همه ، نه بخاطر حاجاتشان
که به خاطره ی لبخندهای اوست فقط ، همه اش .
.
. بزن بارون
.خدااااااااااااا آبنبات میخواهم . خودت بده که نشکند ظرفش هم
![]()
سحر هجدهم

انان راكه دل در گرو ي محبت تو نيست گم مي شوند در شقاوت ،اگر عنقا مي رهد از دام به
احترام توست.اگر حلاوتي دارد شهد، در كام از شيريني توست و نواي ني از ناي توست كه بر
مي ايد و خانه تو راست .
باد به فرمانت
اب سر گردانت
خاك در پي ات
اتش سر به راهت
فغان كه شور اقبالي چه زود سر رسيد و چه دير چشم نيك اختري از تو خواهد داشت
چه دیر تو را می بینیم ای صاحب
چه دیر باز می شود این چشم به روشنایی تو ای غافر
چه زود دیر می شود ای رحمان .....................
بزن باران
سحر شانزدهم
سحر شانزدهم
تو حاضري در لحظه لحظه ي زيستن ما،
در نفس كشيدن ما ،
نشستن ما و ايستادن ما ،
در نماز ما و نياز ما،
و از همين روست كه تو را مي ستاييم در هر كدام ..........
در قيام تا قعود از ركوع تا سجود .............
سحر پانز دهم
سحر پانز دهم
بر بالين احتظار دلم بنشين!
مي شنوي؟
نفس نفس مي زند
قلب دارد باز مي ايستد از حركت
خانه ي جان فرو ريختني است
اين خانه را تو اباد كرده اي و در اين ديار جز شميم شقايق به مشام اشنا نيست!
وقتي كه ياد تو ام تمام سر گشتگي هايم مي اسايد و شوريدگي ها مي نشيند
دل روي ارام مي بيند و عشق رسوب مي كند
و اين ها همه به بركت ماه عظيم است مي شود همه ي سال رمضان باشد ؟!
بزن باران
سحر چهار دهم
سحر چهار دهم
قامت مي بندم........
دست ها را بالا مي برم و مي خوانم نماز
اي ناز اين تو اين چشم هاي پر ز نياز ............
خدايا انگار مي كنم از غير خاليم و سر شارم از تو، تو خدايي و مي داني چقدر زيباست اين احساس.....
زيبايي احساسم تقديم تو باد در اين سحر سر شار از ياد ياد تو ........
بزن باران
سحر سيزدهم
سحر سيزدهم
خدايا تو خود مي داني رميده ام از غير
يعني نه اين كه خود رميده باشم رانده اند ما را
ان كس كه مانده برايمان تو يي
دلمان را به تو خوش كرده ايم
دل خوشيمان را از ما نگير
******************************
اين سحر ها بيدار كه مي شوم پنجره را كه باز مي كنم براي شنيدن نداي ملكوتي اذان انگار
صداي تو مي پيچد در گوشم
انگار نواي تو جان مي دهد مرا
انگار ..............
و هر روز لبريز مي شوم، سر شار ميشوم از عشق...
چقدر اين ماه عزيز است
چقدر اين ماه قشنگ است
خدا يا سپاس تو را براي اين هديه ........
چقدر اين هديه عظيم است مرا لايقش كن ......
بزن باران
سحر دواز دهم
سحر دواز دهم
اين رحمت..........
اين عطوفت ...............
اين رشته ي ناگسستني عشق را دريغ مدار از ما
یازده گلبرگ به باد سپرديم ياريمان كن كه در استانه ي دوازدهمین گلبرگ پر بار به باد بسپاريمش ...............
بزن باران
سحر يازدهم
سحر يازدهم
مي نشينم بر خاك خستگي
باز مي گويم ما جراي رنج !
دست هاي استيصال بر سر مي گذارم !و فرياد بر مي اورم
چرا كه يقين دارم فرياد رس همين نزديكي هاست ! فر ياد رس من، جان من، روان من ،چشمه
هاي تابناك نور را به من بنما كه افطار كنم بدان چراغ هاي رهنما نشانم بده كه چشم هايم را
عادت بدهم به نورشان و گم نشوم يك بار ديگر
طاقتم ده !عطشم را با نورت سيراب كن ...
گرسنگيم را با نوايت فرو نشان ....
زبانم را به عشقت بچر خان ...
اسير تو ام ،نگذار كس ديگر اسيرم كند ..........
بزن باران
سحر دهم
سحر دهم
يك دهه گذشت...
هر روزش انگارمي كنم يك باغ ...
يك گلستان .........يك يا سخانه.............
چقدر انباشته شديم از بوي ياس ؟ چقدر گل بر چيديم از اين بوستان ؟ چقدر سعادت داشتيم ؟
چقدر ؟!..........
توفيقمان دادي ؟
چقدر؟! ..............
اگر تااين لحظه كم كار بودم
كور بودم! نديدم !غافل بودم! خواب بودم .............
بيدارم كن ! بينايم كن !
نگذار اين ماه رخت بر بندد من دست خالي بمانم ٬نگذار جا بمانم٬ نگذار از غافله وا مانم .........
بزن باران
سحر نهم
سحر نهم
سجاده سجاده دعا
بقل بقل ياس
بقچه بقچه ذكر
سبد سبد تمنا
اين سياه عذار شرمنده از گناه
تقديم تو مي كند ...............
مي پذيري ايا ؟
بزن باران
سحر هشتم
نمي دانم دردم چيست
چرا التهاب قلبم ارام نمي گيرد ؟
چرا شور دلم صبور نمي شود ؟
چرا در تاب و تبم ؟ چرا بي تابم ؟
انگار بناي سينه ام در حال فرو ريختن است
اما نه تمام وجودم چشم شده و ديده دوخته بر رحمت تو،بر بر رحمانيت تو ،بر خطا پوشي تو، بر كرامت تو .....
بار خدايا اواره ام ،اواره در حيراني خود ...
با تمام حيراني خود، وامي گذارم خودم را به تو... كه مي دانم دست رد نمي زني بر سينه ام
در كرانه ي هشتمين روز زيباترين ماهت .....
كه مي دانم مي بخشيم
مي دانم .........
بزن باران
سحر هفتم
سحر هفتم
خستگي شانه هايم را به زيرمی كشيد و بر خاكم مي نشاند و تو انگاه مي رسي و خوان نعمتت
را مي گستري بر اين زمين ترك خورده ......و مرا ميهمان خطاب مي كني و تعارفم مي كني كه
بنوشم و تناول كنم از اين خوان گسترده و من درمیمانم كه ايا لايق مهماني تو هستم ؟!.........
بزن باران
سحر ششم

سحر ششم
مي نشينم و دل مي دهم به اسمانُ تاريك است ولي ............
مولودي در دل دارد
خورشيد عزم تولدي دوباره كرده است و من نيز .......
خدايا شش سحر است كه با زبان روزه با تو حرف مي زنم
كم است ....
هيچ است...
مي دانم ...
اما دلدادگي من كم و هيچ نمي شناسد
دوباره متولدم كن ........
بزن باران
سحر پنجم

سحر پنجم
پنج سحر گذشت انگار كن نسيمي دمي بيايد،بوزد ، و خنكايش را بچشاند بر سر زمين هاي
عطشان و بعد .........
چقدر زود مي گذرد اين دقيقه ها !
چقدر بي تابند اين ثانيه ها !
انگار از همين ابتدا بار رفتن بسته اند !
هبوط نكرده عزم كوچ دارند !
اه دقيقه ها ثانيه ها لحظه ها رحم كنيد كش بياييد ....... نمي دانم !
اگر مي شود حتي طولاني شويد مرا قرار ان نيست تمام شدنتان ........
بزن باران
سحر چهارم
سحر چهارم
هر سحر كه بيدار مي شوم ،هر سحر كه كه مشتاق نور تو، نداي تو، نواي تو، از خواب دل مي
كنم و پر مي كشم بر سفره ي سحر، هر سحر كه خط و نشان تو چشمان احساسم را خيره مي كند
هر سحر كه دل تنگ تو مي شوم و سراغ تو را در دل مي جويم
و ان زمان كه دستان بي رحم بغض گلو را مي فشارد و پاكي احساس تو را طلب مي كند
تنها قران است كه اين دل را ارام مي كند و بوي ياس است كه پر مي دهد مرا به سوي تو ...
و اگر قران تو نبود اين همه دل هاي بي قرار چگونه ارام مي گشت ؟!.....
بزن باران
سحر سوم
سحر سوم
سفره ي دلم را مي خواهم دوباره پيش رويت بگشايم
اري محبوب من نامه ات رسيد
در اولين روز ماه
در اولين لحظه از ترنم عشق
در اولين دم كه گشودي درب هاي بهشت را به روي خلق
نامه ات رسيد....
و سه روز است كه من سپاسگذار دعوت تو ام
سه روز است كه گر گرفته از عشقم
سه روز است كه بي خودم از خود و و دنبال خود
سه روز است كه هر روزش كار من شده عشق بازي با كلمات نامه ي تو
اري محبوب من ان دم كه نامه ات را گشودم و قدر ي از عطشم فرو نشست .خواندم نگاشته ات
را که خطي از نور بود و مرا به نور مي خواند ...
و مگر مي شود به اين دعوت لبيك نگفت٬!؟
لبيك يا حق لبيك ..........
بزن باران
سحر دوم
مي ايستم مي خواهم جلوتر بروم كه نوايي از حركتم بازمي دارد و پاي رفتنم را سست مي كند
صدا ،صداي كاروانيست اما !.كارواني از كبوتر ...
شايد اين همان قافله ايست كه از ان باز مانده ام !
اينان كبوتران نامه برند كه پيام دلدار به دلداده مي رسانند...
چشمانم را خوب باز مي كنم تا همه ي كار وانيان در نگاهم جاي گيرند .
بالهاي سپيد رها در لاجوردي اسمان ؛و درخشش بال هايشان و سفيدي سيمايشان تداعی گر
مرغان در ياييست كه بال در بال هم مي ايند و در محراب امواج در يا مناجات مي كنند
مناجاتي زلال ؛
بسان اب مثل اينه ..... و نامه ي تو نامه اي سوار بر بال سپيد كبوتري زيبا رسيد بر اين دل بي
قرار ان گاه كه خواندي مرا ........
و من در پناه چادري سپيد
سجاده اي معطر از بوي ياس
مي شتابم به سوي تو با زبان رو زه دار ........................
بزن باران
سحر اول
پاي در ياسخانه مي گذارم
همه چيز رنگ و بوي ديگري دارد
زيبا تر است انگار!
ارام مي ايم و مقابل شاخه اي از ياس هاي وحشي مي نشينم و ....
مي بويم با همه ي وجودم ؛ و شميم ياس را مي پراكنم در تك تك اعضايم ؛و وقتي اين بوي در
مشام قلبم مي پيچد خوني تازه در رگ ها مي دود ؛اه چه خوش بويي .....
و سر شار مي شوم از سپاس
گر مي گيرم از شرم
كه يك بار ديگر توفيق دادي مرا به امدن .........
راهم دادي به گلخانه ات .............
بزن باران
دعوت نامه امد ....
دعوت نامه امد !!!
لباس نو تن کردی ؟
دلت را اب و جارو کردی ؟
قلبت را شستی از زنگار ؟
.....................
می خواهی بروی به مهمانی خدا ؟
می خواهی بنشینی پای سفره ی حق ؟
کم چیزی نیست ؟
اگر هنوز اماده نشدی پس عجله کن
بدو ..............
زود باش .................. بزن باران
دیر می شود ها ؟!...........

